تبليغاتX
یادگاه ایام 2
ما برای فرو ریختن آنچه کهنه شده است آفریده شده ایم... در ما دمیدند که طغیانگر و شورش آفرین باشیم
فردا برمی گردم خونه

می خواستم امروز پست بذارم که یادم رفت چیزی با خودم بیارم

اما این جمله به دادم رسید:

 

اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشقه

(افلاطون)

 

راستی

تولدم مبارک!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط اودیکا | 

کنار سیاه – دریای رنگ نشسته ام

مرثیه هایم بی انتهاست

لباس شهر: سیاه

آسمان: سیاه

دلم طوفانی ست

کسی مرا به بی انتهاترین تنهایی عالم سپرده است

چرا فریادم نمی کنید دیگر

این چیست که این چنین در من است سرد و سیاه

من  ترس سایه های تردیدم را

در هر بیت این مرگ خاطره ها

تکرار می کنم

شاید هراسی در من است

که دیگر نشانه ها این چنین خاموش و ساکن اند

من تباهی تمامی آرزوهایم را

از سیاه- بوم خاطراتم

بسان سیمرغی خفته در آتش

آرام آرام

نقش می کنم

کاین سیاه – نقش

روزی بمیرد از آتش عشق سیمرغ

تا که رنگ من

هوس زندگی و عشق نبود

و مرا اندوه  از خود می راند آرام آرام

در بستری امن

از جنس سیاه- رنگ بوم من

در کنار دریای سیاه رنگ

کشته خواهم شد

در کنار دریای سیاه رنگ

شسته خواهم شد

آب تنی خواهم کرد

و سیاهی در من غروب خواهد کرد

نطفه اش را اکنون

با کلام

در نگاهت جستم

 

(سیده افسون ادیبی)

 

پ.ن: نوروزتان سبز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط اودیکا | 
 

پیش نویس: حوصله کنید و بخونید. قضاوت با وجدانتون.

با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم.
اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز میکنم.
البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در میابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد.
من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است.
هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد.
بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم.
ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد. مثلا در مورد همین ازدواج که این همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و نرفته و برگشته و... درست میکنند. هیچ گاو مادری نگران ترشیده شدن گوساله اش نیست. همچنین ناراحت نیست اگر فردا پسرش زن بگیرد، عروسش پسرش را از چنگش در می آورد.
وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد، نگران جهیزیه اش نیست.
نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند. مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید، برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند یا بدتر از آن پاچه خواری کند. گوساله های ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و کلک دل گوساله های نر را به دست بیاورند تا به خواستگاریشان بیایند، چون آنها آنقدر گاو هستند که به خواستگاری انها بروند، از طرفی هیچ گوساله ماده ای نمیگوید که فعلا قصد ازدواج ندارد و میخواهد ادامه تحصیل دهد.تازه وقتی هم که عروسی میکنند اینهمه بیا برو، بعله برون،خواستگاری، مهریه، نامزدی، زیر لفظی، حنا بندان، عروسی، پاتختی، روتختی، زیر تختی، ماه عسل، ماه..زهر، طلاق و طلاق کشی و... ندارند. گاوها حیوانات نجیب و سر به زیری هستند.
آنها چشمهای سیاه و درشت و خوشگلی دارند.
شاعر در این باره میگوید:
سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست
سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست
هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست. نگران نیست نکند از کار اخراجش کنند. گاوها آنقدر عاقلند که میدانند بهترین سالهای عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند.
گاوها بخاطر چشم و همچشمی دماغشان را عمل نمی کنند. شما تا حالا دیده اید گاوی دماغش را چسب بزند؟شما تا حالا دیده اید گاوی خط چشم بکشد؟
گاوها حیوانات مفیدی هستند و انگل جامعه نیستند. شما تا کنون یک گاو معتاد دیده اید؟
گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم شود؟ آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند.
ما از شیر، گوشت، پوست، حتی روده و معده ی گاو استفاده میکنیم. آقای طاعتی زاده معلم خوب حرفه و فن ما گفته که از بعضی جاهای گاو در تهیه همین لوازم آرایش خانم ها_که البته زشت است_ استفاده میشود.
ما حتی از دستشویی بزرگ (پشگل) گاو هم استفاده میکنیم.
تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟ آیا دیده اید گاوی زیرآب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟ تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری را بکند؟آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟ و مثلا بگوید از آقای فلانی یاد بگیر. آخر توهم گاوی؟! فلانی گاو است بین گاوها.
تازه گاوها نیاز به ماشین ندارند تا بابت ماشین 12 میلیون پول بدهند و با هزار پارتی بازی ماشینشان را تحویل بگیرند و آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان آتش بگیرد. هیچ گاوی آنقدر گاو نیست که قلب دیگری را بشکند.البته شاعر باز هم در این مورد شعری فرموده است:
گمون کردی تو دستات یه اسیرم
دیگه قلبم رواز تو پس میگیرم
دیده اید گاو نری به خاطر به دست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگوید: "عاشقت هستم!! سرت سر شیر است و دمت دم پلنگ !!"
دیده اید گاو پدری دخترش را کتک بزند!؟
گاو ها در جامعه شان فقر ندارند. گاوها اختلاف طبقاتی ندارند. دخترانشان به خاطر وضع بد خانواده خود فروشی نمیکنند.
آنها شرمنده زن و بچه شان نمیشوند. رویشان را با سیلی رخ نگه نمیدارند. هیچ گاوی غصه ی گاوهای دیگر را نمیخورد.
هیچ گاوی غمباد نمیگیرد. هیچ گاوی رشوه نمیگیرد. هیچ گاوی اختلاس نمیکند. هیچ گاوی آبروی دیگری را نمیریزد.
هیچ گاوی خیانت نمیکند. هیچ گاوی دل گاو دیگری را نمیشکند. هیچ گاوی دروغ نمیگوید .هیچ گاوی آنقدر علف نمیخورد که از فرط پرخوری مجبور شود روی آن همه علف یک آفتابه عرق سگی بخورد و بعدش راه بیفتد توی کوچه خیابان در حالی که گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا به گوساله اش شیر بدهد.هیچ گاوی همجنس بازی نمیکند.
هیچ گاوی گاو دیگر را نمیکشد .هیچ گاوی...

اگر بخواهم در مورد فواید گاو بودن بگویم، دیگر زنگ انشاء میخورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند.
اما به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر آدم نیستید...
لباس ما از گاو است، غذایمان از گاو، شیر و پنیر و کره و خامه ... همه از گاو ...
ولی...هیچ گاوی نگفت: من، گفت :ما...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط اودیکا | 
 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت
در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت
آنها در رابطه به موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند
وقتی به موضوع ((خدا)) رسید
آرایشگر گفت : من باور نمیکنم خدا هم وجود داشته باشد
مشتری پرسید:
چرا باور نمیکنی؟
آرایشگر جواب داد:
کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد
به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟
بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟
اگر خدا وجود میداشت نباید درد و رنجی وجود داشت
نمیتوانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میداد این همه درد و رنج و جود داشته باشد
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد. چون نمیخواست جر و بحث کند
آرایشگر کارش را تمام کرد و
مشتری از مغازه بیرون رفت
به محض اینکه از مغازه بیرون آمد
مردی را دید با موهای بلند و کثیف
و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده
ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد
و به آرایشگر گفت:
میدانی چیست! به نظر من آرایشگر ها هم وجود ندارند
آرایشگر گفت:
چرا چنین حرفی میزنی؟
من اینجا هستم. من آرایشگرم
همین الان موهای تو را کوتاه کردم
مشتری با اعتراض گفت:
نه. آرایشگرها وجود ندارند
چون اگر وجود داشتند. هیچکس مثل مردی که
بیرون است. با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد
آرایشگر: نه بابا ! آرایشگرها وجود دارند
موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند
مشتری تائید کرد: دقیقا نکته همین است
خدا هم وجود دارد!
فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمیگردند
برای همین است که این همه درد و رنج در دنبا وجود دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط اودیکا | 
The strength of a man isn't seen in the width of his shoulders. It is seen in the width of his arms that encircle you.
قدرت و صلابت يه مرد در پهن بودن شونه هاش نيست
بلکه در اين هست که چقدر ميتوني به اون تکيه کني و اون ميتونه تو رو حمايت کنه

-The strength of a man isn't in the deep tone of his voice.
It is in the gentle words he whispers.
قدرت و صلابت يه مرد اين نيست که چقدر بتونه صداش رو بلند کنه
بلکه در اينه که چه جملات ملايمي رو ميتونه تو گوشات زمزمه کنه

- The strength of a man isn't how many buddies he has.
It is how good a buddy he is with his kids.

قدرت و صلابت يه مرد به اين نيست که چند تا رفيق داره
بلکه در اين هست که چقدر با فرزندان خودش رفيق هست

-The strength of a man isn't in how respected he is at work. It is in how respected he is at home.
قدرت و صلابت يه مرد به اين نيست که چه قدر در محيط کار قابل احترام هست بلکه در اين هست که چقدر در منزل مورد احترام هست .
+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط اودیکا | 

 

از وقتی اومدم اینجا، شایدم بشه گفت زمان یادگاه 2 دیگه قالبم خیلی از رونق افتاده. تو فکر کارایی براش هستم اما ایشالله باشه تا برم خونه و برگردم، بعد.

 

حالا فعلاً برای دست گرمی این باشه، واسه تنوع هم بد نیست. باعلت یا بی علتشم مهم نیست. شاید اینم مثل هدیه که بی مناسبتش خوبه  این جوری بهتر باشه.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 8:25 قبل از ظهر  توسط اودیکا | 

دلم گرفت. یادگاه سیاه پوش شد. دوست داشتنی ترین آدمی که می شناختم، با وسیع ترین احساسات ساده و پاک، همه خاموش شدند. جقدر تلخه اشک ریختن برای انسانی که ستایشش می کردی، هرگز ندیدیش (گرجه در شعرهاش جاری بود و هست) و از دست دادیش. انگار که از بین دست هات پرواز کرد.

همین الان خبر رو شنیدم. دلم...

 

ما

در تمام عمر تو را در نمی یابیم

اما

   تو

     ناگهان

            همه را در می یابی ! 

هیچ. هیچی نمیشه گفت.


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط اودیکا | 

بر فراز تپه، قنطورس* ایستاده است

نیمی اسب، نیمی انسان

سم هایش، سم اسب

نیرویش، نیروی اسب

غرورش، غرور اسب

اما اشک هایش، اشک های انسان.

 

بر فراز تپه، قنطورس در رفت و آمد است

چرخی دور کوه می زند و باز می گردد

فروتر از دنیای واقعی

فراتر از دنیای انسانی.

 

قنطورس یک بار عاشق مادیانی شد

که با او به هر جا می رفت

می دویدند و دشت ها را در می نوردیدند

قنطورس و مادیان وحشی.

 

پس از دویدن و درنوردیدن

آرام گرفتند

قنطورس می خواست حرف بزند، اما سکوت کرده بود

و مادیان انگار شبحی از یک مادیان بود.

 

بر فراز تپه، قنطورس

چرخی دور کوه زد و بازگشت

فروتر از دنیای واقعی

فراتر از دنیای انسانی.

 

قنطورس یک بار عاشق دختری شد

که در رویاهایش او را دیده بود

در جنگل، نجواکنان، با هم گام برداشتند

قنطورس و دختر زیبا.

 

وقتی گام زدن و نجوا کردن به پایان می رسید

سکوت می کردند و می گریستند

برای اینکه قنطورس، که نسیم ملایم تنش را نوازش می کرد،

به موجودی نیاز داشت که با او چون اسب بدود.

 

بر فراز تپه، قنطورس

از کوه بالا می رود و بار می گردد

فروتر از دنیای واقعی

فراتر از دنیای انسانی.

 

بر فراز تپه، قنطورس ایستاده است.

 

 

*قنطورس: در اساطیر یونان، نژادی از جانوران که نیمی اسب و نیمی انسان بودند...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط اودیکا | 

 

نمی دونم از کدوم ستاره می بینی منو

چشماتو می بندی یا دوباره می بینی منو

پر بغض جمعه های ناگزیر و بی صدام

خیلی خسته ام باورم کن دنیا زندونه برام

                              

 

عطر باران را تنفس کن، بوی اوست... این روزها، عمدی نیست اما همه ی حرفهایم بوی باران گرفته انگار؛ کاش خودمم بارانی بودم. جاری و پاک. تا چند روز دیگه منم به رگبارهای بی هوا پیوند می خورم. به بوی دریا و صدای همهمه ی مرغای دریایی – که توی باد شدید سعی می کنن به جلو پرواز کنن. یادت میاد؟ –  فردا سرآغاز هستی است. تولد آقاجون. تمام سه شنبه های تابستونو اونجا بودم آقا، شب تولدت نخواستی توی حریمت پا بذارم؟

 

گل آفتابگردان و نماز آفتابش

به شب و به ابر و ظلمت

نشود دمی بر او گم

دل اوست قبله یابش !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط اودیکا | 

 حسن باران اين است
كه زميني ست، ولي
آسماني شده است
و به امداد زمين مي آيد.
حسن باران اين است
كه مرا مي برد از خويش به عشق
و مرا بر مي گرداند از عشق به خويش
شعر ميخواند در گوش من
آرام
آرام
هيچ مي داني اين قطره كه بر گونه ي زيباي تو ريخت
از كجا آمده بود ؟
از كجا رفت هوا ؟
از كدام اقيانوس؟
از كجاي عالم؟
و چه راهي پيموده ست در هودج ابر؟
هيچ مي داني
اين قطره كه بر گوشه ي لبخند تو ريخت
آه و اندوه كدامين ماهي ست
كه به تور افتادست؟
اشك لبخند كدامين ماهي ست
كه رها شد از تور ؟
پيك و پيغام كدامين گهر
در صدف زنداني ست؟
از كنار باران
سهل و آسان مگذر
ابر اقيانوسي است
كه سفر ميكند از غرب به شرق
باز از شرق به غرب
و تمام عالم را مي پيمايد ،
با همت باد
هيچ ميداني آيا
ابر كالسكه ي نوزاد همين باران ست
كه به ما مي بارد در لحظه ي خويش؟
حسن باران اين است
كه تبسم دارد
گرد غم از همه چيز
از همه جا مي گيرد
همه جا بر همه كس مي بارد
و تعلق دارد به جهاني از عشق
حسن باران اين است
كه ترنم دارد
و قرق ميكند عالم را با آمدنش
و در پنجره ي دلها را ميكوبد
و به ما ميگويد برخيز بيا
و به ما مي گويد برخيز ببين
و به ما مي گويد منشين و برو
و به من ميگويد بنشين بنويس
امشب از عالم عشق باز مهمان دارم
در دل تيره ی شب
در دل خسته ی من
باز هم مهماني ست
چون هوا باراني ست.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 2:11 قبل از ظهر  توسط اودیکا | 

 

سفر آغازي شد براي پايان وابستگي هايم...

دلبستگي ها همواره ماندگارند، مثل خاطراتم كه همزاد پنهانم شده اند؛ اما...

وابستگي مثل حسرت مي مونه، مخرب و كشنده ي روح.

خداي من، هميشه تو بودي و فقط تو ماندي.

                                

                                             دفترچه ي جيبي*شانديز* 18 مرداد*16:30

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط اودیکا | 

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند

سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند

ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت

عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند

 

*دلم شکست، همین.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط اودیکا | 

 

...روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت: "می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد."

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند. گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: "با من بگو از آنچه سنگینی سینه ی توست." گنجشک گفت: "لانه ی کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟" و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: "ماری در راه لانه ات بود، خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پرگشودی."

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: "و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی." اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. آنگاه چیزی در درونش فروریخت.

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...

 

پی نوشت: کمکم کن که بتونم تا ابد با تو بمونم... نمی خوام زیر لگدها از شکستنم بخونم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط اودیکا | 

 

یکی دل داشتم پرخون، شد آن هم از کفم بیرون

کجا افتاد آن مجنون، در این دوران نمی دانم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط اودیکا | 

نبودی نبودم، تو هستی که هستم

به تو تکیه میدم، تورو می پرستم

به تو تکیه میدم که عاشق ترینی

که دلواپس لحظه های زمینی

من از تو نگفتم، شنیده گرفتی

به یادت نبودم، ندیده گرفتی

می خوام مثل آیینه، پیش روت بشینم

تو رو با تمام وجودم ببینم

بذار روح من با نگات زیر و رو شه

بذار پیرهن آسمونو بپوشه

همه دلخوشیهام گذشت و تو موندی

تو، بیراهه هامو به مقصد رسوندی

امیدم به جز تو، شده ناامیدی

همیشه تو آخر، به دادم رسیدی

 

خدایا............................................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط اودیکا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
ستاره ای از دور
مرا به وسعت پرواز خویش می خواند.
ستاره
پنجره ی بسته را نمی داند...

نوشته های پیشین
تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
سیب سفید.
بچه های فامیل.
سرزمین آبی هلن.
می خواست چکاد باشد.
رهرو جاده ی شک به یقین.
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان